سیب گندیده
بدادند سیب گندیده به دستم
زدست روزگارم خیلی خسته ام
گرفت حق و حقوقم روزگارم
می خوام از درد و غم من پر در آرم
دل داغ دیده
امان از این دل داغ دیدۀ من
تمام درد ریخت در سینۀ من
نه تنها کس نپرسد حال زارم
همه حرف و سخن ها شده بارم
نفهمید کس که دیگر حال ندارم
دیگه حوصلۀ بازار ندارم
نشستند قصه گفتند و شنیدند
مرا می دیدند از جا می پریدند
خداواندا چه صبری دادی بر من!
تو پوشیدی چو ذره بر تن من
|
به ریزی ناخن
شاد بودم کرده ای مجنون مرا ریشه بودم کرده ای بی جون مرا من درختی بوده ام چون سروسبز دست بودم کرده ای ناخن مرا |
به یاد دوست و یاران
به یاد دوست و یارانم چه حاصل همیشه مات وحیرانم چه حاصل به من گویند بکن غصه فراموش دلم خون عزیزانم چه حاصل |








